حكيم ابوالقاسم فردوسى
207
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نشسته چو تابان سهيل يمن * سر جعد زلفش سراسر شكن يكى تاج بر سر نهاده بلند * فرو هشته تا پاى مشكين كمند پرستار نعلين زرّين بدست * بپاى ايستاده سر افگنده پست سياوش چو از پيش پرده برفت * فرود آمد از تخت سودابه تفت بيآمد خرامان و بردش نماز * ببر در گرفتش زمانى دراز همى چشم و رويش ببوسيد دير * نيآمد ز ديدار آن شاه سير همى گفت صد ره ز يزدان سپاس * نيايش كنم روز و شب بر سه پاس كه كس را بسان تو فرزند نيست * همان شاه را نيز پيوند نيست سياوش بدانست كان مهر چيست * چنان دوستى نزه ره ايزديست بنزديك خواهر خراميد زود * كه آن جايگه كار ناساز بود برو خواهران آفرين خواندند * بكرسىء زرّينش بنشاندند بر خواهران بُد زمانى دراز * خرامان بيآمد سوى تخت باز شبستان همه شد پر از گفت و گوى * كه اينت سر و تاج فرهنگ جوى تو گويى بمردم نماند همى * روانش خرد بر فشاند همى سياوش بپيش پدر شد بگفت * كه ديدم بپرده سراىِ نهفت همه نيكويى در جهان بهر تست * ز يزدان بهانه نبايدت جست ز جم ّ و فريدون و هوشنگ شاه * فزونى بگنج و بشمشير و گاه ز گفتار او شاد شد شهريار * بيآراست ايوان چو خرّم بهار مى و بربط و ناى برساختند * دل از بودنيها بپرداختند چو شب گشت پيدا و شد روز تار * شد اندر شبستان شه نامدار پژوهنده سودابه را شاه گفت * كه اين رازت از من نبايد نهفت ز فرهنگ و راى سياوش بگوى * ز بالا و ديدار و گفتار اوى پسند تو آمد خردمند هست * از آواز به گرز ديدن بهست به دو گفت سودابه همتاى شاه * نديدست بر گاه خورشيد و ماه چو فرزند تو كيست اندر جهان * چرا گفت بايد سخن در نهان به دو گفت شاه ار به مردى رسد * نبايد كه بيند ورا چشم بد به دو گفت سودابه گر گفت من * پذيرد شود راى را جفت من هم از تخم خويشش يكى زن دهم * نه از نامداران بر زن دهم كه فرزند آرد ورا در جهان * بديدار او در ميان مهان مرا دخترانند مانند تو * ز تخم تو و پاك پيوند تو گر از تخم كى آرش و كى پشين * بخواهد بشادى كند آفرين به دو گفت اين خود بكام منست * بزرگى بفرجام نام منست سياوش بشبگير شد نزد شاه * همى آفرين خواند بر تاج و گاه پدر با پسر راز گفتن گرفت * ز بيگانه مردم نهفتن گرفت همى گفت كز كردگار جهان * يكى آرزو دارم اندر نهان كه ماند ز تو نام من يادگار * ز تخم تو آيد يكى شهريار چنان كز تو من گشتهام تازه روى * تو دل برگشايى بديدار اوى